سلام دوستان گلم
این دفه با دست پر اومدم رفتم تو تونلهای وحشتناک وسیع ذهنم
یه چند تا چیز جالب پیدا کردم
گفتم شاید شماها هم تو ذهنتون یه سرکی کشیدین
بزارید از همین حالا که دارم مینیویسم بگم
خوب من دارم فکر میکنم چی بنویسم که برای خودم جالب باشه چون هر چیزی
برای خودم جالب باشه میدونم برای همه جالبه
هر چیزی که جالب یا قشنگ باشه از نظم برخورداره
من اول باید آرامش داشته باشم
فکرمو آزاد کنم
چشمامو چند لحظه ببندم بعد باز کنم
تمام چیزایی که آزررده خاطرم میکنه بهش فکر نکنم
بوسیله فکر خودم فکرای منفیو از ذهنم دور کنم واقعا جالب چه قدرتی
آما نکته مهم، برای نظم دادن به ذهنم اول موسیقی گوش میدم.
موسیقی باعث میشه حرفایی که مینویسم با احساس همراه باشه
ما چرا خلق شدیم به خاطر اینکه چه چیزیو بفهمیم
چرا این همه سوال تو ذهنمون شکل میگیره از بچگی تا بزرگی
راستی چرا خدا رو نمیبینیم
اصلا خدا وجود داره خدا کجاست تو کهکشانها
یا اون ور کهکشانها
یا تو دریا
یا تو ستاره ها
یا تو قلبمون
آخه قلب که یه تکه گوشته
ینی خدا انقدر کوچیکه
یا انقدر زیاده که تو قلب همه جا بشه
اینجاست که احساس میکنی مخت داره ارور میده
من خیلی به این موضوع فکر کردم تنها چیزی که میتونه خدا باشه
یا بهتر بگم خدا رو درک کنه خود موجوداتی هستند که احساس دارن احساسو میفهمن
همه چیز توی این دنیا به نظر من فیزیکیه
مبناش فیزیکه
فقط کاشکی احساس علمی یا فیزیکی نباشه که تنها امید من به زندگی همینه
سرتونو درد اووردم ببخشید آما میگفتم بهتر از این بود که نگم
دوستون دارم که همتون با احساسید .

































+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه
1386/09/22 و ساعت
1:30 AM |